روزگاری بود که معشوقه راهی برای رهایی از حجم دوری نیافته بود.
معشوقه جوانی بودم پر از اضطراب شیرین لحظه دیده شدن و ترس از تمام نگاه معشوق و کافی نبودن. برای رها گذاشتن معشوق، راهی جز پیری نمانده بود. خود تشنه دیدار بمانم و حاضر به دیدن شدن تک تک غم های جان گرفته در خطوط پیشانی ام در چشمان معشوق نباشم. ای کاش چنین نبود. ای کاش ...
روزگاری بود که معشوقه پیر و بی تاب، تصمیم به عقب نشینی از تمام جوانی هوس انگیز معشوق گرفته بود.
برچسب:
نویسنده: سینا حیدریان