همیشه خودم رو بین خیلی تمایلات متضاد پیدا میکردم. و این رفته رفته نتایج بسیار عجیبی در چیزی که بهش شبیه میشدم داشته. یادمه که از دوران نوجوانی یکی از سرگرمی هام موقع تماشا کردن آدم ها جستجوی این بود که آیا اون آدم میزان روانکاوی مورد نیاز من رو عملی میکنه یا نه.
چند روز پیش به طور اتفاقی جمله ای رو دیدم. که تا روز بعد بار ها و بارها با خودم مرورش کردم اما باز نمیفهمیدم و فراموش هم نمیشد. نهایتا در موردش سرچ کردم و به چند مقاله روانشناسی برخورد کردم. جالب ترین قسمت خودآگاهی اینه که تاثیر آگاه شدن به حقیقت یه مشکل در رسیدن به حال خوب، حتی از حل و فصل کردن مشکل هم بالاتره.
مثل بچه ای که یه گوشه پرده و توی دست میگیره و شروع به چرخیدن میکنه و از پیچیده شدن پرده به دور خودش لذت میبره . اما یه لحظه میبینه که گیر کرده و خیلی سریع بی تاب میشه و هر تقلایی میکنه که بیرون بیاد و آروم بگیره. حالا بیرون اومده. بعد از این اطلاع، احساسی دارم که سالهاست نداشتم. شاید از قبل از هفت سالگی و شاید هیچ وقت. مثل این بوده که هر چیزی رو توی یه بسته بندی متفاوت با شی درونی اش قرار داده باشند. مثلا یه درخت رو توی جعبه ی خاکستری، یه ملکه رو توی یه جعبه ی خارخاری و یه عالمه خشونت رو توی زیباترین بسته بندی. البته این مثال بسیار ساده تر از همه ظرافت های قابل توجهی هست که هست! طبیعیه که علی رغم تمایلات دلپذیر و انتخاب های خوب، نتیجه ای با میزان مضخرف بودن روز افزون پیش رو خواهد بود. شاید این قسمت کوچکی از همه ی اگاهی مورد نیاز بوده اما این رو میدونم که اتفاق بزرگی بوده.
I feel new now and I feel every thing in a new way, now. There should be a lot to think and to choose and to do now.. maybe...

برچسب: my world discoveries,
نویسنده: سینا حیدریان